|
The best of friendship |


ایران امروز ما ...
یادمه در هفته دوشبه ها و چهارشنبه ها ما رو میبردن مدرسه ی ایرونیا ... اونجا واسه ما از تاریخ ایران میگفتند٬ فارسی یادمون میدادند٬ آداب رسوم شهرهای مهم ... احکام دین اسلام ... حتی جشن تکلیفم داشتیم ... اولش خودمونم متوجه فرقمون با تاجیکها و افغانها نبودیم ... چون همه ی ما فارس بودیم ... تازه کلاس دوم با کلی هم اندیشی و مشورت فهمیدیم ما ایرونی هستیم و با بقیه همکلاسیامون متفاوتیم ... با ژرمنا ... تاجیکا ... اتریشیا ... و عبری زبونا ...
کلی واسه همکلاسیامون پز میدادیم که وطن ما بزرگتر از مال شماست ... پز میدادیم ... چون معلم تاریخمون روز اول کلاس سوم گفت اینجا ایرونیا کیان؟؟؟ ما با کلی افتخار از جامون پریدیم ... بعضی از بچه ها هم سر جاشون خشکشون برد و زدن زیر گریه ... بعد از ما ایتالیایی ها رو صدا کرد و بعد گفت: هووووم... بچه ها اینا میراث داران تاریخ و فرهنگ بشری هستند ...
به یاد ندارم هرگز در زندگی اونقدر به کس یا کسانی فخر فروخته باشم ... توی زنگ تفریحامون که ۴۵ دقیقه ایی میشد من میشدم داریوش کبیر ٬ بعد همه ی ایرونیا رو جدا میکردمو به بقیه پز میدادیم ... تنها غیر ایرونیه گروهمون یه دختر آلمانی بود که من خیلی دوستش داشتم و اسمش گلونا بود ... توی بازی همیشه میشد زن من آتی سا(زن داریوش) ... بعدشم به همه حکومت میکردیم ... خدایشم همه بهمون احترام میذاشتن ... چون هرکس به ضعیفی ظلم میکرد ما تنبیهش میکردیم ...
یادش به خیر... کلاس تاریخ شده بود دوران خودنمایی ماها ... هرچی توی کتاب فارسی میخوندیم برای بچه ها بازگو میکردیم ... دهقان فداکار .. تصمیم کبری ... حسنک وزیر ... ضحاک ... کاوه ی آهنگر ... رستم ... سهراب ... شیرین و فرهاد ... با همه ی اینا پز میدادیم ... آی حال میداد ... آی حال میداد ...
هر وقت با گلونا دعوام میشد ... تا میخورد هیتلر و میزدیم توی سرش ... همه... جز نیما ... نیما عاشق هیتلر بود ... یکبارم به خاطر کشیدن علامت اس اسها (نازیها) روی تخته سیا پدر مادرشو جریمه کردن ! اینقدر سیروس کبیر(همون کورش در تاریخ اروپا) رو کوبیدیم تو سرشون که درسمون رسید به دموکراسی در رم و یونان و دیگه دوران زوال عفه های ما بود ....
امروز ۱۴ سال از اون روزا میگذره ... دیشب گلونا (آتی سا) باهام تماس گرفت ... با هم چت کردیم ... نوروز رو بهم تبریک گفت ... و از گذشته گفتیم ... از اینکه گاهی خیلی نژاد پرستانه و به دور از انسانیت جنایات هیتلرو توی سرش زده بودم خجالت میکشیدم ... ازم پرسید که ازدواج کردم؟؟؟ گفت که ایران پر از لیلی و شیرینه ... و من گفتم : هنوز نه ... ازدواج زوده ...
حرفش منو خیلی به فکر فرو برد ... خیلی!!! یادم افتاد که همیشه ایران و فرهنگ غنیشو با تمام اسطوره هاش میزدم تو سر دوستام ... و به ایران و اسطوره هاش فکر کردم ... که الان کجاییم؟ داریم چیکار میکنیم ... بحث من سیاسی نیست !!!!!! فرهنگیه !!!!
توی ایران امروز ما دهقان فداکار ریز شده ... چوپان دروغگو عزیز شده ... شنگول و منگول خودشون گرگ شدن ... کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه ... حسنک بر داره ...ضحاک ول ول میگرده ... کاوه آهنگر داره برج میسازه ... شیرین٬ خسرو و فرهاد رو پیچونده با دوست پسرش رفته سینما ... رستم و سهراب همه چی رو فروختن و یه موتور خریدن کیف قابی میکنن ... لیلی مهریه ی مجنون رو اجرا گذاشته ...
یاد حرف معلم تاریخ کلاس سومم افتادم ... وقتی ما و ایتالیایها رو از جا بلند کرد ٬ زیر لب و آروم گفت: خوش به حال ملتی که تاریخ نداره ...!
دوستان مهربون من ... عزیزان من ... نظر شما درسته واسه ی من یک دلگرمیه و منو به وجد میاره ... اما اونی که بیشتر منو شاد میکنه اینه که فقط یک دقیقه ... یعنی یک ۶۰ ثانیه به حرفام فکر کنید ... همین ... از همتون ممنونم و واسه همتون آرزوی شادی و افتخار رو دارم .
آخرين مطالب ارسالي