<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>The best of friendship</title>
<link>http://hannibel.blogfa.com/</link>
<description>For beautiful time</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Jul 2008 12:46:46 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://hannibel.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>در گذشت نابهنگام هنرمند محبوب تاتر و سینما ٬ خسرو شکیبایی را به خانواده محترمشان ٬ و جامعه ی هنری کشور تسلیت عرض مینمایم . روحش شاد و یادش گرامی &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: #ffd082 1px solid; BORDER-TOP: #ffd082 1px solid; BORDER-LEFT: #ffd082 1px solid; BORDER-BOTTOM: #ffd082 1px solid; BACKGROUND-COLOR: #ffd082&quot; alt=A0467899.jpg src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8704/Images/jpg/A0467/A0467899.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 12:46:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hannibel&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>hannibel</dc:creator>
<guid>http://hannibel.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمی بینید یا نمیخواهید ببینید ؟؟؟؟؟</title>
<link>http://hannibel.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>                     &lt;IMG id=imgElement title=&quot;Click for a larger view&quot; src=&quot;http://i31.tinypic.com/2ly1nrc.jpg&quot;&gt; </description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 19:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hannibel&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>hannibel</dc:creator>
<guid>http://hannibel.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر معنای درست زندگی را بدانیم از مرگ حتی می توانیم زندگی بسازیم  </title>
<link>http://hannibel.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;امروز وظیفه ای که مدتهاست بر دوش دارم بر مقصد نهادم &lt;BR&gt;امروز تکلیف آنکه سالهاست شعارش را میدهم به جا آوردم ... که باری ... مسلمانی که کاری نیست ٬ انسان باید بودن و ....&lt;BR&gt;و دینم بر عالم فانی ... امروز من بر مرگ و فساد پیروز شدم و اکسیر همیشه زنده بودن را چشیدم &lt;BR&gt;دیگر مجالم نیست برای عذاب وجدان آنچه میگفتم و عمل نمیکردم &lt;BR&gt;و یک دین ...  &lt;BR&gt;آیا به راستی دین ما نسبت به انسانها کمتر از وظیفه مان نسبت به کرم هاست؟  &lt;BR&gt;هی فلانی ... می توان نفسی بود در گلوی دیگری... می توان قلبی بود در سینهء کودکی... و عشقی ... از اشک چشم مادری در انتظار ...  و می توان خوراک کاملی بود برای کرم ها!!!&lt;BR&gt; تو..!  &lt;BR&gt;کدام را انتخاب می کنی؟... نگران نباش! کرم ها گرسنه نمی مانند!&lt;BR&gt;شاید ٬ هنوز به دنیا نیامده باشی ٬ شایدم فردا باشد ... چه کسی میداند؟ &lt;BR&gt;که کدام عنصر عشق ... خانه ی قلب پر از زخم منو سینه ی خونین تو را ... زندگی خواهد داد !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قلب من ... تولدت ... روزی ... بی من ... بر تو مبارک !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دوستان من اگر میخواهید اعضای بدن خود را پس از مرگ خود اهدا کنید به آدرس وبلاگ واحد فراهم آوری اعضای پیوندی مراجعه کنید به آدرس :&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iran-ehda.com/signin/signup.asp&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;http://www.iran-ehda.com/signin/signup.asp&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;        &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 383px; HEIGHT: 199px&quot; height=267 alt=&quot;كارت اهدا عضو&quot; hspace=50 src=&quot;http://www1.freewebs.com/dormitory/Crad.JPG&quot; width=637 align=baseline vspace=50 border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 22:08:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hannibel&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>hannibel</dc:creator>
<guid>http://hannibel.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه درد دل ساده ...</title>
<link>http://hannibel.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=6&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=6&gt;&lt;STRONG&gt;ایران امروز ما ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادمه در هفته دوشبه ها و چهارشنبه ها ما رو میبردن مدرسه ی ایرونیا ... اونجا واسه ما از تاریخ ایران میگفتند٬ فارسی یادمون میدادند٬ آداب رسوم شهرهای مهم ... احکام دین اسلام ... حتی جشن تکلیفم داشتیم ... اولش خودمونم متوجه فرقمون با تاجیکها و افغانها نبودیم ... چون همه ی ما فارس بودیم ... تازه کلاس دوم با کلی هم اندیشی و مشورت فهمیدیم ما ایرونی هستیم و با بقیه همکلاسیامون متفاوتیم ... با ژرمنا ... تاجیکا ... اتریشیا ... و عبری زبونا ... &lt;BR&gt;کلی واسه همکلاسیامون پز میدادیم که وطن ما بزرگتر از مال شماست ... پز میدادیم ... چون معلم تاریخمون روز اول کلاس سوم گفت اینجا ایرونیا کیان؟؟؟ ما با کلی افتخار از جامون پریدیم ... بعضی از بچه ها هم سر جاشون خشکشون برد و زدن زیر گریه ... بعد از ما ایتالیایی ها رو صدا کرد و بعد گفت: هووووم... بچه ها اینا میراث داران تاریخ و فرهنگ بشری هستند ... &lt;BR&gt;به یاد ندارم هرگز در زندگی اونقدر به کس یا کسانی فخر فروخته باشم ... توی زنگ تفریحامون که ۴۵ دقیقه ایی میشد من میشدم داریوش کبیر ٬ بعد همه ی ایرونیا رو جدا میکردمو به بقیه پز میدادیم ... تنها غیر ایرونیه گروهمون یه دختر آلمانی بود که من خیلی دوستش داشتم و اسمش گلونا بود ... توی بازی همیشه میشد زن من آتی سا(زن داریوش) ... بعدشم به همه حکومت میکردیم ... خدایشم همه بهمون احترام میذاشتن ... چون هرکس به ضعیفی ظلم میکرد ما تنبیهش میکردیم ... &lt;BR&gt;یادش به خیر... کلاس تاریخ شده بود دوران خودنمایی ماها ... هرچی توی کتاب فارسی میخوندیم برای بچه ها بازگو میکردیم ... دهقان فداکار .. تصمیم کبری ... حسنک وزیر ... ضحاک ... کاوه ی آهنگر ... رستم ... سهراب ... شیرین و فرهاد ...  با همه ی اینا پز میدادیم ... آی حال میداد ... آی حال میداد ... &lt;BR&gt;هر وقت با گلونا دعوام میشد ... تا میخورد هیتلر و میزدیم توی سرش ... همه... جز نیما ... نیما عاشق هیتلر بود ... یکبارم به خاطر کشیدن علامت اس اسها (نازیها) روی تخته سیا پدر مادرشو جریمه کردن ! اینقدر سیروس کبیر(همون کورش در تاریخ اروپا) رو کوبیدیم تو سرشون که درسمون رسید به دموکراسی در رم و یونان و دیگه دوران زوال عفه های ما بود .... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز ۱۴ سال از اون روزا میگذره ... دیشب گلونا (آتی سا) باهام تماس گرفت ... با هم چت کردیم ... نوروز رو بهم تبریک گفت ... و از گذشته گفتیم ... از اینکه گاهی خیلی نژاد پرستانه و به دور از انسانیت جنایات هیتلرو توی سرش زده بودم خجالت میکشیدم ... ازم پرسید که ازدواج کردم؟؟؟ گفت که ایران پر از لیلی و شیرینه ... و من گفتم : هنوز نه ... ازدواج زوده ... &lt;BR&gt;حرفش منو خیلی به فکر فرو برد ... خیلی!!! یادم افتاد که همیشه ایران و فرهنگ غنیشو با تمام اسطوره هاش میزدم تو سر دوستام ... و به ایران و اسطوره هاش فکر کردم ... که الان کجاییم؟ داریم چیکار میکنیم ... بحث من سیاسی نیست !!!!!!  فرهنگیه !!!!&lt;BR&gt;توی ایران امروز ما دهقان فداکار ریز شده ... چوپان دروغگو عزیز شده ... شنگول و منگول خودشون گرگ شدن ...  کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه ... حسنک بر داره ...ضحاک ول ول میگرده ... کاوه آهنگر داره برج میسازه ... شیرین٬ خسرو و فرهاد رو پیچونده با دوست پسرش رفته سینما ... رستم و سهراب همه چی رو فروختن و یه موتور خریدن کیف قابی میکنن ... لیلی مهریه ی مجنون رو اجرا گذاشته ... &lt;BR&gt;یاد حرف معلم تاریخ کلاس سومم افتادم ... وقتی ما و ایتالیایها رو از جا بلند کرد ٬ زیر لب و آروم گفت: خوش به حال ملتی که تاریخ نداره ...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستان مهربون من ... عزیزان من ... نظر شما درسته واسه ی من یک دلگرمیه و منو به وجد میاره ... اما اونی که بیشتر منو شاد میکنه اینه که فقط یک دقیقه ... یعنی یک ۶۰ ثانیه به حرفام فکر کنید ... همین ... از همتون ممنونم و واسه همتون آرزوی شادی و افتخار رو دارم .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Mar 2008 19:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hannibel&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>hannibel</dc:creator>
<guid>http://hannibel.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک خبر جالب!!!!</title>
<link>http://hannibel.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=7&gt;      این منم ---»    &lt;IMG src=&quot;http://img2.orkut.com/images/mittel/59/112359.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بنا به نظر جمع کثیری از دوستان در ایران که در دوران کودکی شاهد این کارتون با نام&lt;/STRONG&gt; : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;Friends On Pure Island&quot; بوده اند٬ من شبیه این دایناسور به ظاهر مهربان هستم٬ اسم این کراکتر افسانه ای : &quot;سرنتی پیتی&quot; (Serendipity) بوده و با دوست خود &quot;کنا&quot; داستانهایی را داشته اند که صد البته بنده از آن بی خبرم ... متفقان نظر در این مورد وجه تشابه اینجانب با این دایناسور صورتی رنگ را چشمانمان میدانند و طی ارسال پیامکهای پر تعداد ٬ احوال &quot;کنا&quot; را از بنده جویا شده اند که از آن بی خبرم ! برای شناسایی این شخصیت محبوب که از دهان دوستان میشنیدم اما نمیشناختم٬ ناچار از دوستی کمک گرفتم و زحمت پیدا کردن این عکس که با جستجو در گوگل هم از پیدا کردنش ناامید بودم  که از بهترین دوستان بنده هستند حاصل شد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از لطف بی دریغ این دوست مهربانم که از ذکر نامشان معذورم قدردانی میکنم و آرزومند گذران روزهای زیبایی را برایشان هستم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;از تمام دوستانی که در دوران کودکی شاهد این کارتون بوده اند خواهشمندم با ارسال نظر مرا یاری کنند تا بفهمم از شباهتم به یک دایناسور کارتونی باید خوشحال باشم یا افسرده؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Mar 2008 21:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hannibel&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>hannibel</dc:creator>
<guid>http://hannibel.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد بهترین دوستانم که مدتهاست از دیدارشان محرومم </title>
<link>http://hannibel.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی مطلب قبلی سه تا نظر بود که منو یه جورایی ... برد به ۵ سال پیش و دلتنگم کرد٬ به یاد دوران خوش آنروزها ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ff66&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;به دیدارم بیا هر شب .. دراین تنهایی تنها و تاریکم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;دلم تنگ است ...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;بیا ای روشن٬ ای روشن تر از لبخند ... شبم را روز کن٬ به زیر سر پوش سیاهی ها &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;دلم تنگ است ...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;به دیدارم بیا هر شب .. دراین تنهایی تاریک &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;دلم تنگ است ... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;دلم تنگ است ...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;بیا ای روشن دیروز ... که تاریکم ... که خاموشم ... که غمگینم ... دلم تنگ است ... دلم تنگ است ...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به یاد تمام کسانی که این شعر عصاره ی وجود پاک و بی آلایششان است که سروده ای خاکستری از خاطرات و دلتنگی های آنروزهاست (حسین٬علی٬جمشید٬افشین٬بهمن٬رابرت٬استیو٬مایکل٬شیوا٬ندا٬مریم٬مهستا٬مینو٬ماریا٬سوزان و الیزابت(بتی))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیوند زناشویی دوستان خوبم٬ &lt;FONT color=#cc3300&gt;&lt;STRONG&gt;رابرت مکلاون&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;شیوا دبیراشرافی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; را هم به تمام دوستام تبریک میگم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Mar 2008 20:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hannibel&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>hannibel</dc:creator>
<guid>http://hannibel.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای اونایی که از خدا یه چیز بیشتر نمیخوان..... مرگ!!</title>
<link>http://hannibel.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=5&gt;    &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=5&gt; برای اونایی که از خدا یه چیز بیشتر نمیخوان..... مرگ!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میدونی دوست عزیز٬ الان که دارم این متنو مینویسم حالم کلی گرفته٬ امروز ماه اولیه که وبلاگمونو (من و حسین) ساختیم. واسه همینم خیلی خلوته! همین خلوت بهتره... ( گربه دستش به گوشت نمیرسید....)٬ حالم کلی گرفته!خیلی زیاد... آخرین باری که این احساس بهم دست داد زمانی بود که بهم خیانتی شده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آدما یه وقتهایی به یک نقطه ایی میرسن که از خدا آرزوی مرگ میکنن٬ حالا واسه بعضی فقط چند ثانیه دوام داره٬ واسه بعضی یک روز٬ بعضی یک هفته ی سخت٬ واسه یک نفرم یک عمر.. با اینجور آدما خیلی برخورد داشتم٬ و همشون حالمو میگیرن٬ امروزم واسه یک مورد حادش اینجوری حالم گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عمر چیزیه که خدا به ما امانت داده٬ چرا بعضی ها دوست دارن خودشونو گول بزنن٬ زندگی با تمام این سختیهاش قشنگه... یک لحظه تصور کنید ..: یک شیر وحشی٬ با دوتا بال سفید٬ حالا این آقا شیره به جای نعره های وحشتناک میومیو کنه٬ با ۵/۱ تن وزن مثل یه توله سگ خودشو روی زمین بندازه تا شکمشو قلقلک بدی٬ رنگش صورتی باشه و به جای اون یال های پرپشتش چندتا پر طاووس داشته باشه&lt;STRONG&gt;.... این شیر قشنگه؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نه..نه... این شیر فقط مزحکه! احمقانست! توی جنگل جایی نداره٬ توی سیرکم راش نمیدن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر یه ذره قدرت تصورمون کمک کنه می فهمیم زندگی همین شکلیه... مثل یه شیر کاملا وحشی و بکر! چرا ما گاهی این شیرو بزک شده دوست داریم؟؟ زندگی همینه ... گاهی مارو زیر فشار مقدراتش له میکنه! گاهی عزیزامونو ازمون میگره٬ گاهی یه چیزایی رو بهمون نمیده! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی همینه ... کاریشم نمیشه کرد ... زندگی یعنی این!!!! چرا به جای اینکه خودتونو گول بزنین با این شیر وحشی نمیجنگین!؟ به خدا اینقدرا هم شیر نیست! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آهای .... تویی که کنکور کارشناسیه ناپیوسته قبول نشدی... آی... تویی که حتی پول نداری کامپیوتر بخری که تو اینترنت چرندیات منو بخونی... تو ... تویی که عزیزت تو بستر بیماریه! تویی که کسی رو یه جای زندگی از دست دادی....آهای تو که واسه افتادن یه درس ۲ واحدی نمیتونی بری دانشگاه!! تو که به ناحق داری عقوبت تحمل میکنی... &lt;STRONG&gt;بجنگ!&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بجنگ و نذار که خدا به اون شیری که تو ذهنت ساختی بخنده و بگه: مضحکه! احمقانست!&lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://h1.ripway.com/nsbh63/ax/4qoo8z4.jpg&amp;imgrefurl=http://petti.blogsky.com/%3FDate%3D1386-09&amp;h=376&amp;w=500&amp;sz=33&amp;hl=en&amp;start=3&amp;tbnid=AZcuIMwvODbarM:&amp;tbnh=98&amp;tbnw=130&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D8%25AE%25D9%2588%25D8%25AF%25DA%25A9%25D8%25B4%25DB%258C%26gbv%3D2%26hl%3Den&quot;&gt;&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Mar 2008 11:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hannibel&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>hannibel</dc:creator>
<guid>http://hannibel.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار غریبی است نازنین ....</title>
<link>http://hannibel.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;روزگار غریبی است نازنین ...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گاهی اوقات آدما به یه جایی میرسن که هیچی براشون مهم نیست‌. گاهی یه جوری میشن که انگار همه اومدن اونو اذیت کنن.گاهی آدما ناراحتن. گاهی دروغ میگن. گاهی عصبانین. گاهی دیوونه میشن و به همه چی ایراد میگیرن. گاهی از دروغاشون به عذاب وجدان دچار میشن. شبا به خودشون قول میدن دیگه کسی رو اذیت نکنن اما...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گاهی آدما از شدت غم و اندوه به مادر پدر خودشون لعنت میفرستن که چرا به دنیاشون آوردن. به خودشون میگن: خوش به حال فلانی ... چه بابای ریلکسی داره. چه ماشینی زیر پاشه . کاش منم میتونستم دماغمو عمل کنم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نمیشه بهشونم ایراد گرفت. یا شعار داد اینا که خوشبختی نیست. اگرم بگیم فقط در حد همون شعار باقی میمونه. اما میشه گفت پایین تر از ما هم هست. میشه بیشتر فکر کرد. میشه خندید . میدونین اگه همه آدما واسه هر مشکلشون یه لبخند بزنن کلی بهانه واسه خندیدن هست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نمیخوام ادای بابابزرگارو درارم اما من همه اینا رو حس کردم... عشق.نفرت.دروغ.لذت.ترس.خیانت.پایداری.... مرگ... و حتی زندگی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کلا آدم کم میاره.... اینجور موقعها آدم فقط یاد جمله تاریخی شاملو میفته :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;روزگار غریبی است نازنین!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Feb 2008 10:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hannibel&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>hannibel</dc:creator>
<guid>http://hannibel.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این درد درمان ندارد!!!</title>
<link>http://hannibel.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=6&gt;این درد درمان ندارد ...!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز یه دختر٬ با آرایش معمولی٬ جلوی چشمای حیرت زده ی من٬ به جرم تفاوت سلیقش دستگیر شد ... من و حسین داشتیم  تو ماشین ساندویچ میخوردیم ... پیاده شدیم! اما کاری از پیش نبردیم! حسرت کمک به یک انسان بی گناه٬ نگاه خیره ی مردم خسته٬ لقمه ی ساندویچ ماسیده توی دهان٬ التماس مادر٬ گریه ی دختر٬ نگاه کثیف پسرای بیکار٬ بوق زدن ماشین پشت سری٬ بغض تو گلوم٬ مشت گره خورده ی حسین٬ شک!!! بی حرمتی!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار من قلم سیاسی زدن نیست٬ من طبیب جامعه نیستم٬ ضد انقلاب نیستم٬ تروریست نیستم٬ وبلاگم ضد امنیت ملی نیست٬ اما از عریانی خوشم میاد٬ حقیقتم لخت و عوره! بزرگایی که کارتون وضع قوانینیه که ما دانشجوهای حقوق میخونیم٬ این راهش نیست ... به خدا این راهش نیست٬ پلیس حافظ امنیت اجتماعیه.. اما سلیقه ی پوشش یک دختر ۱۸-۱۷ ساله منافی امنیت اجتماعی نیست٬ کار شما چیه؟ دوست زحمتکش پلیس .... دستبند زدن به دستهای ظریفی که تا دیروز فرمول فیزیک تو دبیرستان حل میکرده٬ مستحق دریافت مدال شجاعت نیست٬ این چیزی جز شکستن حب اسلام نیست! چیزی جز دریدن پرده های نجابت٬ جز له کردن قداست عدالت... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزهای که امروز دیدم فقط حاکی از یک پیام بود ... گریستن به حال کسانی که در زباله های کاغذهای تعهد دختران و پسران نوجوان بدنبال حقیقت میگردند تا عدالت جلوه اش دهند٬ کاین درد درمان ندارد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                   &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.parscamp.net/photo-gif/(35).gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Feb 2008 20:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hannibel&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>hannibel</dc:creator>
<guid>http://hannibel.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آیا میشود یک زن را راضی نگه داشت؟؟</title>
<link>http://hannibel.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;خرید شوهر...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر (شوهریابی)راه اندازی شده بود٬ که ۵ طبقه بود و دختران هر روز برای خرید شوهر به آنجا میرفتند و شوهری برای خود میگرفتند ....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرایط این مرکز خرید اینگونه بود٬ که هرکس فقط یکبار میتوانست از این مرکز خرید کند و هر طبقه ایی که بالا میرفت دیگر نمیتوانست به طبقه قبل باز گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی دو دختر به این مرکز خرید مراجعه کردند٬ در طبقه اول نوشته بودند:« در این طبقه شوهران شغل خوب دارند٬ زن و بچه دوستن! » دختر به دوستش گفت : از بیکاری و بی شوهری بهتر است اما بریم طبقه بعد ببینیم چی داره؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در طبقه دوم نوشته شده بود: «شغل خوب با حقوق بالا دارند٬ زن و بچه دوستند و چهره ی زیبا دارند » دختر با خود گفت : هو ووووم! طبقه ی بالاتر چه چیزهایی دارد؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Feb 2008 18:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hannibel&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>hannibel</dc:creator>
<guid>http://hannibel.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
